من دنیایمان را نقش میکنم ، اینجا درون نقش هایم بوسیدن آزاد است
 بی مقدمه

 میتونید از لینک زیر دانلود کنید ...

 

کلیک کنید ...

 

بابت کیفیت پایین کارها عذر میخوام فقط خواستم دوستان رو هر لحظه در احساسم شریک کرده باشم ...

در اولین فرصت کارهایی که کیفیت استدیویی دارن رو در اختیارتون میزارم ...

متوجه ایراد وزن شعر هستم اما عادت ندارم کارامو اصلاح کنم یا کلمه ای رو جا به جا کنم چون عمیقا برای حس و حالم در هر لحظه ارزش قایل هستم

متاسفم نظرات رو تایید نمیکنم

 

ممنون از همتون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ساعت 19:20  توسط بهرخ زند  | 

بخشی از یک شعر قدیمی از خودم رو براتون گذاشتم و عکسایی که دیشب محض تنوع از خودم گرفتم ...

 

کلیک کنید ...

کلیک کنید ...

کلیک کنید ...

 به امید روزی که همه کسایی که دوستشون دارم رو در سرزمین سیمانی خودم در آغوش بگیرم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۴ساعت 10:34  توسط بهرخ زند  | 

 

از کیلومتر ها آن طرف تر صدایش را میشنوم و خنده هایش را لمس میکنم ...

تو از چند خیابان آن طرف تر آمده ای و من از همین کوچه ی کنار کافه ... همان کافه ای که نرفتیم و همان قهوه هایی که نخوردیم ...

از پشت خط به هم نزدیک میشویم و واژه ها را یکی یکی می بلعیم و دژاوو بار دیگر ثابت می شود  ...

از پس یک بوم به تو خیره میشوم و به وسعت یک قاب از هم دور میشویم ...

به اندازه یک اتاق خواب از من فاصله دارد و به اندازه هزاران اقیانوس دور است و چه مبهم نگاهش میکنم ...

نگاهش میکنم و لبخند میزند ، حریص تر دست هایش را می فشارم ...

یک نخ بهمن ... سیگار ارزان میکشیم با طعم بوسه هایی که نزدیم ...

و تو پاکتت خالی است و من از همینجا یک نخ هم برای تو میگیرانم و در ماگ خودم برایت چای میریزم ...

 پاکت سیگار بهمن در جیبش جا می ماند و من پاکت خودم را از نگاه همیشه مشکوکش پنهان میکنم و در دل به ریش آنکارد شده اش میخندم ...

چند دقیقه بینمان فاصله انداخته و شاید از شنیدن صدایت هم روزی محروم شوم چه برسد به لمس نگاهت ...

و به عکست خیره میشوم و به عکس هایشان ...

فکر میکنم ، به فاصله های دور که نزدیک شده و به مسیر چند قدمی بینمان که دارد فراموش می شود و اینجاست که کنتراستی در واژه دژاوو خلق خواد شد ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 19:18  توسط بهرخ زند  | 

تمام نوشته هام از بین رفت و هیچ نسخه ی دیگه ای هم ازشون ندارم

میزارم به حساب اینکه باید اون دوره از زندگیمو بزارم و بگذرم ...

 

بهمن بکش! 

شب های من لبریز بی خوابی ست !

بهمن بکش!

که «کِنت»ها امروز قلّابی ست !

بهمن بکش!

بی خوابی ام مدیون سردرد است

بهمن بکش!

شب های بی سیگار نامرد است !

بهمن بکش!

که جیب مان خالی تر از خالی ست !

بهمن بکش!

سیگار ارزان واقعا عالی ست !

بهمن بکش!

که فکر را درگیر خواهد کرد

بهمن بکش!

بویش زنان را سیر خواهد کرد !

بهمن بکش !

از فلسفه لبریز خواهی شد !

بهمن بکش !

نوروز من پاییز خواهی شد !

بهمن بکش !

که چای بی سیگار بیماریست !

بهمن بکش !

دنیایمان یک زیرسیگاریست !

بهمن بکش !

دلبند این آغوش خواهی شد !

بهمن بکش !

که زیر پا خاموش خواهی شد !

بهمن بکش !

وقتی که در را بر همه بستی !

بهمن بکش !

در بین گریه از سر مستی !

بهمن بکش !

این آخرین نخ های این درد است !

بهمن بکش!

خس خس برای سینه ی مرد است !

بهمن بکش !

که سرفه هایم باز می سوزند!

بهمن بکش !

لب هایمان را زود می دوزند !

بهمن بکش !

که غصه را از یاد خواهی برد !

بهمن بکش !

که زود خواهی مرد ! ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر ۱۳۹۴ساعت 12:54  توسط بهرخ زند  | 

خیس عرق بودی ... تمام تنم لرزید ، نگاهم نمیکردی ... آروم دراز کشیدی و فهمیدم درد داری ... قلبت ... همون صدای تپش همیشگی رو میشنیدم مثل وقتی که سرم روی سینه ات بود ... خیس عرق بودی و دستتو گرفتم ... جوابمو نمی دادی ، چه اهمیتی داشت همه دارن نگاهمون میکنن ؟ باید دستتو میگرفتم تا با هم حرف بزنیم ... چه اهمیتی داره عاشقانه های من برای توئه نه اونی که همه فکرشو میکنن و چه اهمیتی داره تو کی هستی ... چه اهمیتی داره دیگران کنجکاو رابطه من و تو شدن ... هیچی اهمیت نداره در لحظه ای که ما بهم نیاز داریم و تو خیس عرق از درد دراز کشیدی ... چه اهمیتی داره اشک من لا به لای نگاه های بهت زده ی همه بخار میشه و وقتی تو سیگار میکشی من بغض میکنم و موقع خداحافظی دستمو روی شونه هات میزارم ...
بزار همه بدونن تو مرد طوفانی من هستی ... دیگه هیچ چیز جز این اهمیت نداره ...
________________________________________
 
آی مردم از نگاه های و پچ پچه های همتون خسته ام ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 13:10  توسط بهرخ زند  | 

درد دارم ... شکستگی ... تورم ... میلم به غذا نمیکشه ... کجایی ؟ یادمه روزی که استخوان کتفم شکست خیلی نگران شدی ... وقتی دستم حرکت نمیکرد هم همینطور ، دستمو توی دستات میگرفتی و میگفتی چقدر بی جونه ... درد دارم ...دلم میخواد راه برم ... بدوم ... مثل بچگی هام ... دلم میخواد مثل بچگی هام هفت سنگ بازی کنم و بدوم ...کجایی ؟
بهرخ ... بهرخ کجایی ؟ بسه دیگه بیا ... بیا من نمیتونم دنبالت بدوم ... بیا دختر ... درد دارم ... شکستگی ... خانم استخوان مچ پای شما شکسته ...
- میای بازی کنیم ؟
- چی بازی کنیم ؟
- بیا وسطی
- نه
- بیا دیگه بهرخ ...
نه ... نمیتونم ... نمیتونم راه برم ... بگید یکی دیگه واستون بازی کنه ... من نمیتونم ... شاید پشت صحنه کار یه گوشه رو بگیرم ... درد دارم ... کجایی ؟ ... بیا دستمو بگیر ... بیا ... میخوام بازم راه برم ... میخوام بازم بازی کنم ... نه مثل بچگی هام ، میخوام نقش خودمو بازی کنم ... روی صحنه ی زندگی خودم بدوم ... میخوام مده آ قصه خودم بشم ... آنتیگونه بشم و نورا ... درد دارم ... نمیتونم
درد دارم ... کجایی ؟ ... بیا ... اصلا بیا و تو بازی کن میخوام تماشات کنم ... وقتی روی صحنه زندگی جیسون شدی یادت باشد من مده آ *تو هستم ... مطمئنم اگر تو جیسون باشی و بدانی مده آ منم هیچوقت تنهایم نمیگذاری آنوقت است که اوریپید باید نمایشنامه را از نو بنویسد ... اصلا بیا اقتباسی از مده آ را اجرا کن ... اقتباسی که در آن جیسون تمام شدن مده آیش را می بیند ، که دست هایش را میگیرد و میگوید چقدر بی جونه ... که نگران است ... درد دارم ... بیا اقتباسی را اجرا کن که تک پرسوناژ باشد ... که فقط جیسون باشد ... عاشق باشد و بدون مده آ ... درد دارم ... کجایی ؟
 
________________________________________
 
* MEDEA یکی از تراژدی های یونان باستان است .
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:12  توسط بهرخ زند  | 

     گاهی طوفان به پا میکنی در ذهن و قلبم و مرد طوفانی من میشوی و گاهی مثل ژوکری بین یک دسته ورق در دنیای من پرسه میزنی ... قبل از اینکه تو ژوکر بشوی دلم برای ژوکرها میسوخت ... فکر میکردم یک ژوکر باید خیلی تنها باشد اما تو ژوکری هستی که تک دل را دنبال خودش میکشد دیگر چه برسد به خشت ها و خاج ها را ... تو ژوکری هستی که سیگار کنت دود میکند و تنالیته صدایش آدم را مسخ میکند ...تو ژوکری هستی که من دست هایش را دوست دارم ... ژوکری که با کلمات فوتبال بازی میکند ... تو ژوکر من هستی ...
     دیگر چه ارزشی دارد در یک دسته ورق شارل باشی یا داوود ، راحیل باشی یا آتنا و جودیت و آرژین ، هکتور باشی یا اوژیر ... جز خشت ها باشی یا خاج ها ، دل باشی یا پیک ، وقتی قرار است تو ژوکر باشی من فقط میخواهم باشم ، حالا کجا ، مهم نیست ... حتی مهم نیست تک دل باشم یا چهار خاج و پنج پیک و شش خشت ... مهم این است که همه بدانند تو ژوکر من هستی ... ژوکری که وارد بازی هیچکس جز من نشد ...
     وقتی شرط بستیم تو گمان میکردی ورق های دستت آس است و من های کارد شده ام ... اما زود شرط را باختی ... ما اگر پوکر بازی کنیم دست من همیشه پنج کارت پشت سر هم با یک خال است ... تو حالا به این باور داری ... میدانم ... یادت که نرفته ؟ تو شرط را باختی ... تو بیشتر از شرط بندیمان هم باختی و عاشقم شدی ...
     ژوکر ها همیشه خاص هستند برای همین عمدتا در یک دسته ورق ژوکر را بازی نمی دهند ... مرد طوفانی من ... من ژوکر نبودم اما به خاطر تو قهوه بازی کردم تا تو را وارد بازی کنم ... میترسی ؟ ... دیر شده ، دیگر عاشقم شده ای ... پس بازی کن ... تو از قبل به من باخته بودی ... یادم است روزی که این را اعتراف کردی ... همان روزی که بین دو لنگه در منتظر بودم بگویی دوستت دارم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:51  توسط بهرخ زند  | 

شنبه ...
یکشنبه ...
دوشنبه ...
هر روزم را از پاکتی بیرون میاورم و دود میکنم ...
یک نخ ...
دو نخ ...
سه نخ ...
در هر پاکتی یک زندگی پنهان شده است ...
یک پاکت ...
دو پاکت ...
سه پاکت ...
نفس هایم به شماره می افتد و سرفه هایم دوستت دارم را انکار میکنند ...
یک بار ...
دو بار ...
سه بار ...
دست هایم یخ زده ... باز سیگاری می گیرانم ... سیگار روی کتاب عقاید یک دلقک می افتد ... کتاب میسوزد ...
یک صفحه ...
دو صفحه ...
سه صفحه ...
کتابخانه ای را به آتش میکشم و اسطوره ها اطراف اتاق خوابم می دوند و جیغ میکشند ...
اولی ...
دومی ...
سومی ...
و من تمام می شوم ...
می بینی مرد طوفانی من؟ من تمام میشوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت 9:4  توسط بهرخ زند  | 

قلمم را در ذهنم می فشرم و میخواهم بنویسم ... چشم هایم را می بندم و در خیال تو معلق می شوم . چقدر حرف دارم برای گفتن ، از کجا شروع کنم ؟ چقدر از تو نوشتن و برای تو نوشتن سخت شده ... به نگاه هایت فکر میکنم و به دستانت که همیشه بهشان خیره می شوم ... صدای ضبط شده ات را میگذارم و چون صدای خودم به آن گوش می دهم و لحظات با هم بودنمان را از نگاه تو می بینم ... میخواهم بنویسم ... روزها است که فقط یک جمله در ذهنم دارم و میدانم اگر ببینمت همان یک جمله را خواهم گفت ... دلم برایت تنگ شده ... دلم تنگ شده که کنارت بنشینم و تو خودت را پشت دود سیگار کنت همیشگی ات از من پنهان کنی ، پکی به سیگار بزنی و دست های مرا بگیری و من باز موقع خداحافظی ببوسمت و ندانم اجازه بوسیدن تو را دارم یا نه ... دلم تنگ شده برایت بچگی کنم و تو هم کودکانه حرف هایم را گوش کنی ... دیوانه ... دیوانه دلم برایت تنگ شده ، درست مثل نوشا برای حسنا ... و درست مثل عباس معروفی برای نوشا ... و درست مثل من برای عباس معروفی ... و درست مثل کتاب سال بلوا برای من ، دلم برایت تنگ شده ...
آغوش تو خیلی بزرگ است اما نه آنقدر که من با تمام دلتنگی هایم در آن جای بگیرم ... اما کاش آغوش تو وسعت دریا نداشت ... آنوقت فقط مال من بود ، یک آغوش تنگ برای من ؛ فقط برای من ؛ که در آن غرق نشوم ... تو دنیا را در دستت فشرده میکنی و نگاهت خلاصه زندگی است و من ... و من یک دنیا زندگی را در قلبم پنهان کرده ام ...
اجازه دارم حرف هایم را برایت بگویم ؟ ... اجازه دارم بگویم دلم برایت تنگ است ؟ ... اجازه دارم بگویم می شود تا ابد نگاهم کنی ، که مال من باشی ، که صدایت را استشمام کنم و حرف هایی که گم شده در دود سیگارت را بشنوم ؟ ... اجازه دارم ؟ ... یعنی می شود ... می شود که تو را به نام بخوانم ، تو بگویی جانم و من سراسر لبخند بشوم ؟ ... اجازه دارم ؟ ...  اجازه دارم بگویم دوستت دارم ؟
میخواهم همه اینها را برایت بگویم و تو هم ساده بگویی من هم همینطور ... بگویم دلم برایت تنگ است ... آغوش تو را میخواهم ... بوسه هایت را  ... دست هایت را ... تک تک واژه هایت را ... و یک جایی سه در چهار در گوشه قلبت ...
میخواهم بگویم دوستت دارم و تو هم بگویی من هم همینطور

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:43  توسط بهرخ زند  | 

باید زودتر برایت می نوشتم اگر ذهنم خشک نمی شد ... آخرین حرف هایت را مدام تکرار میکنم و خودم را هر ساعت می شمارم ببینم کی می آیی . یادت هست گفتم ساموئل بکت نمایشنامه هایش را از روی تو می نویسد ؟ حالا به گفته ام ایمان دارم . حالا که منتظرم ... تو گودو هستی ؟ خودم هم نمیدانم وقتی تعریفی از گودو ندارم . اما انتظار را بلدم . جامعه ما سراسر انتظار است ... منتظر حقیقت ! و نمیدانم امید کجاست ...
اصلا نمیدانم تو می آیی یا نه و نمیدانم اگر بیایی چه می شود . من می ترسم ... از تو بی خبرم و می ترسم و نوشتن هم سخت شده ... آدم واژه کم می آورد . می ترسم تو مرا گم کنی و من پیدایت نکنم . آخر به دست هایم شک دارم همانطور که به واژه ها و شک دارم که سر انگشتانم می بیند یا نه ... مرا از دنیایم کندی و به حال خودم رها کردی که چه بشود ؟ آدم اگر رها بشود خوب است ... اگر واقعا رها بشود ! من با همه چیزم به تو آویخته ام ...
یادت هست برایت قصه ی آن مردی را گفتم که وقتی بیدار می شود می بیند توی رختخواب پادشاه است و نمیداند واقعا پادشاه است یا این یک وهم است ؟ در واقع آدم مرز خیال و واقعیت را گم میکند و حالا من نمیدانم وقتی در آغوش تو بودم خواب می دیدم یا الان که از تو جدایم ...
راستی هوای دلتنگی ات را با وسواس جا به جا میکنم و خانه مان بوی عطر تو را می دهد ... صدایت را می شنوم با همان تنالیته ای که دوستش دارم . می شنوم که صدایم میکنی و من میگویم جانم ... می شنوم که میگویی زخم هایت را از من پنهان نکن و می شنوم که میگویی دوستت دارم ... دوستت دارم و من در تو متولد میشوم ...
همیشه در یک فکر کاملا تهی فلسفه متولد می شود . چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ و به آن جواب می دهد . ذهنم خالی شده و در عدم مطلق هستم . یک فضای بی چیز ... یک تهی که به هیچ رسیده ... چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ و جواب تویی ... من نهایتا در هر انتهایی به تو می رسم و همه چیز از تو لبریز می شود . چقدر خوب است که دنیایم در تو خلاصه و ختم می شود .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:50  توسط بهرخ زند  |