اینجا یک نفر می نویسد ...

عمود می شود یک مته درست در وسط زندگی من ...  من پنجرها را می بندم و او چشم هایش را ...

می کوبد زندگی را بر فرق سر من

می کوبم

مغزم را به قلبم و قلبم را به مغزم

میکشد

فریاد را ...

میکشم

تصویری گنگ از دختری حل شده در میان کنتراست های دژاوو ...

میخوانمت ... با ته مانده زندگی ام

جوابی نیست ، سقوط میکنم ، فرو می روم ، تمام می شوم ...

نگاه میکند

با نفرت به من ...

نگاه میکنم

به عدم و هیچ ...

دود میکند

آروزهایم را ...

دود میکنم

بهمنی با غوطه در خیال تو ...

می نویسد

نسخه ای خیس از آب منی ...

می نویسم

برای مخاطبی که نمی خواند ...

دنبالت میدوم ، نامت را فریاد میزنم ، جوابی نیست ، کجایی آخر ؟

نگاهم کن ، مرا دریاب و در آغوش بکش ... سر انگشتانم دیگر کور است ...

فقط کاش دوستت دارم را میشد معنا کرد ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 11:27  توسط بهرخ   | 

 

از کیلومتر ها آن طرف تر صدایش را میشنوم و خنده هایش را لمس میکنم ...

تو از چند خیابان آن طرف تر آمده ای و من از همین کوچه ی کنار کافه ... همان کافه ای که نرفتیم و همان قهوه هایی که نخوردیم ...

از پشت خط به هم نزدیک میشویم و واژه ها را یکی یکی می بلعیم و دژاوو بار دیگر ثابت می شود  ...

از پس یک بوم به تو خیره میشوم و به وسعت یک قاب از هم دور میشویم ...

به اندازه یک اتاق خواب از من فاصله دارد و به اندازه هزاران اقیانوس دور است و چه مبهم نگاهش میکنم ...

نگاهش میکنم و لبخند میزند ، حریص تر دست هایش را می فشارم ...

یک نخ بهمن ... سیگار ارزان میکشیم با طعم بوسه هایی که نزدیم ...

و تو پاکتت خالی است و من از همینجا یک نخ هم برای تو میگیرانم و در ماگ خودم برایت چای میریزم ...

 پاکت سیگار بهمن در جیبش جا می ماند و من پاکت خودم را از نگاه همیشه مشکوکش پنهان میکنم و در دل به ریش آنکارد شده اش میخندم ...

چند دقیقه بینمان فاصله انداخته و شاید از شنیدن صدایت هم روزی محروم شوم چه برسد به لمس نگاهت ...

و به عکست خیره میشوم و به عکس هایشان ...

فکر میکنم ، به فاصله های دور که نزدیک شده و به مسیر چند قدمی بینمان که دارد فراموش می شود و اینجاست که کنتراستی در واژه دژاوو خلق خواد شد ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 20:38  توسط بهرخ   |