اینجا یک نفر می نویسد ...
برگشتم ...

برگشتم تا دوباره بنویسم 

برگشتم با بغض های مچاله شده ام در ته ماتده سیگار ها و استکان های چای

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 18:21  توسط بهرخ   | 

 

از کیلومتر ها آن طرف تر صدایش را میشنوم و خنده هایش را لمس میکنم ...

تو از چند خیابان آن طرف تر آمده ای و من از همین کوچه ی کنار کافه ... همان کافه ای که نرفتیم و همان قهوه هایی که نخوردیم ...

از پشت خط به هم نزدیک میشویم و واژه ها را یکی یکی می بلعیم و دژاوو بار دیگر ثابت می شود  ...

از پس یک بوم به تو خیره میشوم و به وسعت یک قاب از هم دور میشویم ...

به اندازه یک اتاق خواب از من فاصله دارد و به اندازه هزاران اقیانوس دور است و چه مبهم نگاهش میکنم ...

نگاهش میکنم و لبخند میزند ، حریص تر دست هایش را می فشارم ...

یک نخ بهمن ... سیگار ارزان میکشیم با طعم بوسه هایی که نزدیم ...

و تو پاکتت خالی است و من از همینجا یک نخ هم برای تو میگیرانم و در ماگ خودم برایت چای میریزم ...

 پاکت سیگار بهمن در جیبش جا می ماند و من پاکت خودم را از نگاه همیشه مشکوکش پنهان میکنم و در دل به ریش آنکارد شده اش میخندم ...

چند دقیقه بینمان فاصله انداخته و شاید از شنیدن صدایت هم روزی محروم شوم چه برسد به لمس نگاهت ...

و به عکست خیره میشوم و به عکس هایشان ...

فکر میکنم ، به فاصله های دور که نزدیک شده و به مسیر چند قدمی بینمان که دارد فراموش می شود و اینجاست که کنتراستی در واژه دژاوو خلق خواد شد ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت 20:38  توسط بهرخ   |